این رسم الخط فارسی نیست

خرید بک لینک
خرید از سایت سیبوکپسرِ کُنگوبر اساسِ یک داستانِ عامیانهی آفریقاییبازنویسیِ مولی کلارکترجمهی رُزا جمالیروزی روزگاری پسری کُنگویی بود که در یک دهکدهی آفریقایی با پدر و مادر و خواهر و برادرهایش زندگی میکرد.پسر میخواست با پدرش به شکار برود......اما پدرش گفت:« تا نیزهای از خودت نداشته باشی نمیتوانی به شکار بروی. باید اینجا بمانی و مراقبِ گوسفندها باشی و بَلال جمع کنی و شیرِ گاوِ سپیدِ پیر را بدوشی.».....یک روز پسر به مزرعه رفت تا بَلال جمع کند.در مزرعه چغندری پیدا کرد......پسر گفت:«این چغندر به دردِ خوردن میخورد؛ باید آنرا برایِ مادرم بِبَرم تا این را برایم بپزد.»پس پسر چغندر را به مادرش داد و مادر آنرا برایش پُخت......اما برادرِ کوچکترِ پسر، خوراکِ چغندر را پیدا کرد و آن را خورد......درست همان لحظه پسر سررسید تا خوراکِ چغندرش را پسببرد.پسر به مادرش گفت:«خوراکِ چغندر را به من بده، چغندری که آن را وقتیکه رفته بودم در مزرعه بلال جمع کنم پیدا کرده بودم.».....مادرِ پسر گفت:«من نمیتوانم خوراکِ چغندر را به تو بدهم چونکه برادرِ کوچکترت آنرا خورده است؛ اما چون چغندرت خورده شده من به تو یک بشکهی تازهی شیر میدهم.»پس پسربشکهی شیر را برداشت و راه افتاد که گاوِ سپیدِ پیر را پیدا کند......در راه دو پسر را یافت که داشتند شیرِ بُزشان را میدوشیدند و شیرِ دوشیده شده را دربُشکهی شکستهبستهای میریختند......پسرِ کُنگو گفت:«چرا شیرِ بُزها را در بشکهی شکسته بسته میریزید؟ بشکه شیرِ تازهام را بگیرید. اما یادتان باشد که وقتی برگردم آنرا میخواهم.».....پس پسرها شیرِ بزهایشان را دوشیدند و در بشکه ریختند.اما یکی از پسرها بُشکهی شیر را انداخت و آن را شکست......درست در همان لحظه پسرِ این رسم الخط فارسی نیست...

ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 21:56

صفحه بندی